تبليغاتX
خرابات

امروز مفهوم دعائی که چند ماه پیش کرده بود رو کاملا متوجه شدم.

خدا رو شکر که دعاش مستجاب شد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا کمکم کن از کینه دوری کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:15  توسط صغری  | 

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

امروز تا حدی به معنی این شعر دقیق شدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا سایه بزرگ‌ترهامونو از سر ما کم نکنه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:5  توسط صغری  | 

چه قدر سخته که در روزهای متوالی، یه سری اخبار خوب(بد) رو بشنوی

حتی ممکنه غش کنی و بیافتی


ان الله مع الصابرین


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:9  توسط صغری  | 
:(

عجب دلتنگ و غمخوارم، زحد بگذشت تیمارم

تو گوئی در جکر دارم، دوصد یاسیج گرگانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:17  توسط صغری  | 

دریای شورانگیز چشمان تو زیباست

آن­ جا که باید دل به دریا زد همین جاست


نمی ­دونی چه­ قدر از خوشحالیت، خوشحالم

دوست داشتم تو روزهای شادیت پیشت بودم

ولی نه، وقتی روزهای غمت کنارت نبودم، پس الان هم حق ندارم

شاد باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:31  توسط صغری  | 

برای این که یه حرفی تو دلت نمونه مجبوری اونو حتی به خودت هم نگی :(

چه رسد به آن که...


پ.ن. با این "چه رسد به آن که" یاد دبیر فیزیک دبیرستانمون افتادم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط صغری  | 

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که هم سفره تو لحظه افطار شوم


ماه مبارک رمضان بر عاشقان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:17  توسط صغری  | 

دردها بسیار که، روز و شب کشیدیم...

چرا؟ گفتند...

گفتیم روزی شاید سودمند شدیم...

گذشت و گذشت...

روزها رفت و شب آمد

سودی اما کسی از ما نخواست

به یک­باره دریافتیم،

که چندیست،

دردمند شده ایم.

به نقل از یک سمپادی

حال و روز سمپادی ها

جملاتی که این روزها می شنوم:

خانم دکتر رفتن مکه

خانم دکتر از مکه برگشتن ولی دانشگاه نیومدن

[این بار کلا در هم بسته است و منشی هم نیست]

تایپیست نداریم که دو خط تایپ کنه تا دو روز دیگه هم نمیاد، برو شنبه بیا.

الان تابستونه، همه مرخصی هستن، جایگزین هم نداریم

من کارای آموزشی ها رو انجام نمی دهم

نامه رسون نداریم

نامه دست دانشجو نمی دیم دستور دکتر اینه

از دکتر نامه بیار

دکتر از این نامه ها نمی ده

و...

پ.ن. این قصه سر دراز دارد.

پ.ن2. یه روز قیف هست، قیر نیست. یه روز قیر هست، قیف نیست. الان این جا نه قیف هست و نه قیر.





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:36  توسط صغری  | 

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست         پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست

نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان      نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزين          گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست

عاشقي را که چنين باده شبگير دهند        کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير         که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست

آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم        اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام مي و زلف گره گير نگار        اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:35  توسط صغری  | 

این که زندگیت از پیش تعیین شده باشه خیلی خوب نیست.

مدتی هست که تمام اتفاقات زندگیم رو از قبل تقریبا می دونم .

همه اتفاقائی که برا اون می افته، بعد چند وقت، دقیقا برای من هم می افته.(شاید ظاهراً مثل هم نباشن، ولی ماهیتشون یکیه، این اواخر که ظاهرشون هم عین هم شده)

این اتفاقای اخیر باعث شد یه مروری در این زمینه بکنم و به نتایجی برسم.

اولیش قبولی تو آزمون استعدادهای درخشان بود(اون سه سال زودتر قبول شد)

ثبت نام قلم چی(دو آزمون بیشتر از من شرکت کرد)

گرفتن کارنامه کنکور کارشناسی(اون صبح بود و من عصر)

دفاع کارشناسی ارشد(پنج ماه زودتر از من دفاع کرد)

تو آزمون استخدامی شرکت نفت ثبت نام کرد و الان منتظرِ تا یک ماه دیگه بهش بگن بیا سر کار(اگرچه از طریق نخبگی استخدام شد و من هم)

تو دانشگاه شروع به تدریس کرد(و طبیعتا من هم بعد یک ماه)
با دوستش که حرف می زدن و می خواست جواب ایمیلشو بده، بهم می گفت آنلاین بشم(دو ماه بعد من بهش اس ام اس می زدم و می گفتم آن شو که ببنیم ...)

مشکلی که برای دوستش پیش اومده بود، عیناً برای دوست من هم تکرار شد.

لباسی که خریده بود دقیقا شبیه همونی بود که من بعد از دوهفته خریدم.

وقتی داشت می رفت سفر، تا لحظه آخر می گفت: هنوز وقت داری که تصمیمتو عوض کنی و بیای. اگه بیای خیلی خوش می گذره (و الان منم که تا امشب قراره بهش اصرار کنم که فردا بیاد بریم رصد)

یادته وقتی می گفتم با جقله ها سفر نرو چی گفتی؟ همونی شد که تو گفتی :(

 

این وسط ها کلی اتفاق دیگه هم افتاد که دیگه نمی نویسم. ولی این جوری دیگه هیچ هیجانی برای اتفاقای زندگیم ندارم.

چون هم کلیت قضیه رو می دونم و هم نتیجه ماجرا رو.

به قول خودش این جوری مسئولیت هامون خیلی بیشتر میشه.

اون باید مواظب باشه اتفاقاتی که میافتن ختم به خیر شن، چون بعدش قراره برا من بیافتن،

و من هم باید باهاش خوب هم فکری کنم تا خودم هم نتیجه خوبی ببینم.

با این اوضاع هر دومون دوبار استرس می کشیم.

ولی هیجانی که برای مشکلات اون پیش میاد رو دیگه برای من نداریم.

این مسئله رو زندگی دوست هامون هم داره تاثیر می گذاره. امیدوارم همه مون عاقبت به خیر بشیم.

پ.ن1. یکی می گفت: "نفس کشیدن آدم ها هم رو هم تاثیر می گذاره" یعنی تا این حد؟؟؟؟

پ.ن2. فردا شب می ریم رصد، جای آدرین خیلی خالیه، اگر الان تو بند نبود حتماً می اومد. هربار که دم در دانشکده عکسشو می بینم ، خنده ام می گیره(یه خنده تلخ)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 16:34  توسط صغری  |