تبليغاتX
خرابات

نمی دونم اسمش رو باید اتفاق بذارم یا بی دقتی

چند روز پیش یکی از دوستای قدیمیم از تو فیس بوک بهم ایمیل زده بود و شماره تلفنش رو هم داخل نامه نوشته بود و قرار بود من باهاش تماس بگیرم.

وقتی خواستم شماره اش رو تو گوشیم ذخیره کنم برام عجیب بود که چرا شماره ثابت نوشته و تلفن همراه ننوشته

آخه  این روزها کمتر کسی پیدا می شه که تلفن همراه نداشته باشه(مگر استاد راهنمای من) و یا این که داشته باشه و وقتی داره به دوستی شماره می ده که بهش زنگ بزنه شماره ثابت بده و نه همراه

کلی فکر کردم که چه دلیلی می تونست داشته باشه ولی نتونستم هیچ دلیلی پیدا کنم جز این که خب این طوری دوست داشته و راحت تر بوده

همون روز نشد بهش زنگ بزنم و شب گفتم از فیس بوک دوباره جوابش رو بدم و بگم که فردا باهات تماس می گیرم

همین که نامه شو تو فیس بوک باز کردم کلی به افکاری که از صبح به ذهنم می رسید خنده ام گرفت

آخه این دوستم تو شیراز زندگی می کنه و شماره ای هم که نوشته شده بود با 0139 شروع می شد

منم که ماشالله حافظه ام عالی فکر کردم این پیش شماره ی شیرازه و بقیه ارقام هم شماره خونه اش

البته تقصیر من هم نبود نامه ای که داخل یاهو باز کردم اینو نشون می داد

ولی تو فیس بوک شماره درست نوشته شده بود و شماره تلفن همراهی بود که آخرش به 0139 منتهی می شد.

خلاصه بعد از این که امشب بالاخره تونستم با این دوستم تلفنی صحبت کنم متوجه شدم که حتی من راجع به شغلش هم  به صورت 180 درجه اشتباه می کردم (دقیقا مثل شماره تلفنش که از ته به سر خونده بودم) و این نتیجه با دقت نخواندن فقط یک خط تو وبلاگش بود.

 

پ.ن1 : به نامه های ارسالی از طرف فیس بوک به ایمیل تان توجه نکنید و نامه هایتان را به صورت اریجینال قرائت کنید

پ.ن 2: به خودم تبریک می گم که با این دقتم سه تا کنکور مهم رو پشت سر گذاشتم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 22:53  توسط صغری  | 

الان دارم بلند نفس می کشم, خیلی وقت بود نکشیده بودم

سرم درد گرفته, خیلی وقت بود نگرفته بود

چه روزهای بدیه, ولی خب امیدوارم

پایان شب سیه سپید است

سالهائی که بچه بودم خدا خیلی بیشتر هوامو داشت

یا من عاقل تر بودم و آروزهام معقول تر

یا خدا بیشتر از حالا دوستم داشت

همیشه بهترین ها رو بهم می داد

امیدوارم حالت اول درست باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:51  توسط صغری  | 

امروز مفهوم دعائی که چند ماه پیش کرده بود رو کاملا متوجه شدم.

خدا رو شکر که دعاش مستجاب شد.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدایا کمکم کن از کینه دوری کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 23:15  توسط صغری  | 

 ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

امروز تا حدی به معنی این شعر دقیق شدم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خدا سایه بزرگ‌ترهامونو از سر ما کم نکنه


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:5  توسط صغری  | 

چه قدر سخته که در روزهای متوالی، یه سری اخبار خوب(بد) رو بشنوی

حتی ممکنه غش کنی و بیافتی


ان الله مع الصابرین


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 0:9  توسط صغری  | 
:(

عجب دلتنگ و غمخوارم، زحد بگذشت تیمارم

تو گوئی در جکر دارم، دوصد یاسیج گرگانی

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:17  توسط صغری  | 

دریای شورانگیز چشمان تو زیباست

آن­ جا که باید دل به دریا زد همین جاست


نمی ­دونی چه­ قدر از خوشحالیت، خوشحالم

دوست داشتم تو روزهای شادیت پیشت بودم

ولی نه، وقتی روزهای غمت کنارت نبودم، پس الان هم حق ندارم

شاد باشی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:31  توسط صغری  | 

برای این که یه حرفی تو دلت نمونه مجبوری اونو حتی به خودت هم نگی :(

چه رسد به آن که...


پ.ن. با این "چه رسد به آن که" یاد دبیر فیزیک دبیرستانمون افتادم:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 23:58  توسط صغری  | 

کاش در این رمضان لایق دیدار شوم

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان

تا که هم سفره تو لحظه افطار شوم


ماه مبارک رمضان بر عاشقان مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:17  توسط صغری  | 

دردها بسیار که، روز و شب کشیدیم...

چرا؟ گفتند...

گفتیم روزی شاید سودمند شدیم...

گذشت و گذشت...

روزها رفت و شب آمد

سودی اما کسی از ما نخواست

به یک­باره دریافتیم،

که چندیست،

دردمند شده ایم.

به نقل از یک سمپادی

حال و روز سمپادی ها

جملاتی که این روزها می شنوم:

خانم دکتر رفتن مکه

خانم دکتر از مکه برگشتن ولی دانشگاه نیومدن

[این بار کلا در هم بسته است و منشی هم نیست]

تایپیست نداریم که دو خط تایپ کنه تا دو روز دیگه هم نمیاد، برو شنبه بیا.

الان تابستونه، همه مرخصی هستن، جایگزین هم نداریم

من کارای آموزشی ها رو انجام نمی دهم

نامه رسون نداریم

نامه دست دانشجو نمی دیم دستور دکتر اینه

از دکتر نامه بیار

دکتر از این نامه ها نمی ده

و...

پ.ن. این قصه سر دراز دارد.

پ.ن2. یه روز قیف هست، قیر نیست. یه روز قیر هست، قیف نیست. الان این جا نه قیف هست و نه قیر.





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:36  توسط صغری  |